چهارشنبه 10 شهریور 1389
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
فرض كنید یك مجلس شب قدر جوانانه داریم و یك جناب مداح یا واعظ اخلاق كه می خواهد بی خیال دعاهای كلیشه ای بشود و برای این جوان ها دعاهای به روز بكند؛ فكر می كنید كه چه جملاتی از بلندگوهای داخل سالن شنیده خواهد شد؟
- خدایا! داخل یكی از فولدرهای ام پی تری پلیرهایمان، نوای قرآن هم قرار بده
- خدایا! لذت زندگی با خودت را جایگزین همه لذت های دور و برمان بفرما!
نویسنده:
محمد جباری / همشهری جوان / شماره 275
سه شنبه 2 شهریور 1389
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
مرد سیاه پوست به چهره قهرمان داستان خیره شده و 2 عدد قرص را رو به رویش گرفته، یكی آبی و دیگری هم قرمز. به او می گوید: « اگر آبی را بخوری همه چیز تمام می شود و به زندگی آرام و همیشگی خودت برمی گردی، اما... اما... اگر قرمز را انتخاب كنی پا در مسیری دشوار می گذاری كه برگشتی نخواهد داشت... حالا انتخاب كن... آبی یا قرمز؟ ».
درست 4 سال پیش یعنی تابستان 85 بود كه برای مشورت در مورد انتخاب رشته تحصیلی ام به مطب یكی از پزشكان آشنا رفته بودم. بین داروسازی، دندانپزشكی و پزشكی باید یكی را انتخاب می كردم. آقای دكتر برایم از پزشكی گفت، از همه چیزش... از سختی خواندن كتاب هاب قطور، از دوره هفت ساله پزشكی عمومی كه حالا در نظر مردم بی ارزش شده، از رؤیای درآمد میلیونی كه تنها افسانه ای ست برای عده ای اندك، از خستگی كشیك های طاقت فرسا، از رنج كشیدن پا به پای رنج بیمار، از تحقیر شدن و حتی كتك خوردن به دست همراهان، از بیمار شدن به خاطر بی احتیاطی در معاینه، از دردسر امتحان تخصص و آلوده بودنش به تقلب، از دشواری خدمت در مناطق محروم، از آینده شغلی مبهم و از ... و از داروسازی و دندانپزشكی گفت كه این سختی ها را ندارند و آینده شغلی شان هم به مراتب بهتر از پزشكی ست و در واقع حكایت « این كجا و آن كجا؟ » هستند... حالا انتخاب كن آبی یا قرمز؟
حالا چهار سال گذشته و شب نخوابی و كلنجار رفتن با كتاب های حجیم و جزوه های حجیم تر عادتم شده... چهار سال گذشته و ماژیك های رنگ و وارنگ High light همراهان همیشگی ام شده اند... چهار سال گذشته و گریه های یواشكی و شبانه را به خاطر اولین برخوردهایم با بیماران بدحال اورژانس تجربه كرده ام... چهار سال گذشته و طعم تحقیر و الفاظ ركیك همراهان بیمار را هم چشیده ام!... چهار سال گذشته و از حالا باید نگران سال های آینده باشم... نگران امتحان تخصص، نگران تقلب، نگران طرح و خدمت در منطقه محروم ونگران... چهار سال گذشته و سه سال دیگر هم باقی ست و انگار كه نگرانی های من پایان ندارد...
داریم با چند تا از دوستانم در یكی از راهروهای بیمارستان قدم می زنیم كه پیرزنی ما را می بیند و دستانش را بالا می برد و می گوید: « خدایا خودت این پزشكای جوون رو حفظ كن » و بعد نگاهمان می كند و لبخند می زند. و من باز هم گول می خورم و دل گرم می شوم و می خواهم عوارض آن قرص قرمز را تحمل كنم... برای همیشه... تا ته خط.

سه شنبه 26 مرداد 1389
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
صبح زود از خواب بیدار می شوم... کمی در اتاق قدم می زنم تا هوشیاری ام کامل شود... نور آفتاب اتاق را کمی روشن کرده است... وسایلم را در کیفی جمع می کنم و از خانه بیرون می روم... نیم ساعت رانندگی می کنم... در طول راه همراه با آهنگ های ماشین فریاد می زنم...
وقتی به دریا می رسم، گوشه دنجی پیدا
می کنم و پیاده می شوم، هر چند آن زمان روز کسی در ساحل نیست... با کیفم به سوی دریا می روم... پتک کوچکی را از کیف در می آورم...
به موج های خروشان دریا می نگرم... در قسمتی از ساحل چند تکه سنگ می بینم که گهگاهی از زیر
آب بیرون می آیند و
آب آن ها را احاطه کرده است... به آنجا میروم و کفشم را در
می آورم و پاچه شلوارم را بالا می زنم و پتک بر دست به
داخل آب می روم...
به موج آب، به تکه سنگ ها و به افق دوردست خیره می شوم... در حقیقت به هیچ کدامشان نگاه نمی کنم، به تصاویری که در ذهنم رژه می روند؛ نگاه می کنم... خشم در وجودم زبانه می کشد... بر خودم فشار میآورم تا کنترل کنم و از درد اشک بر چشمانم می آید... کم کم موضوعات و آدم ها بر روی تخته سنگ ها قرار می گیرند...پتک را دیوانه وار بر روی موج ها و تخته سنگ ها می کوبم و فریاد می زنم و اشکم را با قطرات آب می شویم...خشمم آرام نمی گیرد...
نویسنده: دكتر حامد رجایی ( دكتر كوچولو )

وقتی نتوانی سرت را از پنجره اتاقت بیرون ببری و با تمام توانت فریاد بكشی... وقتی نتوانی مشتی حواله صورت آن هایی كنی كه ازشان متنفری... وقتی مجبوری لبخند های مصنوعی تحویل این و آن بدهی... وقتی...
بی خیال... همان نوشته های بالا به اندازه كافی گویای حال و روزم هست... این روزها مدام مونولوگی كه در فیلم « راننده تاكسی » شنیده ام یادم می آید: « یه روز یه بارون واقعی میاد و همه كثافتا رو با خودش می بره »...
نمی دانم... شاید آن باران واقعی مرا هم با خودش ببرد تا بلكه اطرافیانم نفسی تازه كنند...
چهارشنبه 13 مرداد 1389
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
روایت اول: تهران هستم. توی یك تاكسی نشسته ام و دارم تصاویر پایتختمان را در پس زمینه حرف های بی سر و ته راننده تاكسی با چشمانم می بلعم ( البته نه همه تصاویر را! ). چند دقیقه ای گذشته كه به یك خیابان ترافیك زده می رسیم. عامل ترافیك نه تصادف است، نه ماشین های زیاد و نه باریك شدن مسیر، بلكه حضور تعداد زیادی از اتباع افغانی راه ماشین ها را سد كرده. به گفته راننده تاكسی برای تجدید دوره اقامتشان آمده اند اینجا، اداره اقامت و مهاجرت یا یك چیزی تو همین مایه ها.
بعد از چند دقیقه دست و پنجه نرم كردن با شلوغی اعصاب خرد كن، بوق های ممتد و ترمزهای ناگهانی گاه و بیگاه از شر ترافیك خلاص می شویم. راننده كه حسابی داغ كرده می گوید: « می بینی توروخدا؟!... جوونای خودمون بیكارن اونوقت همینجوری افغانی ریخته تو این شهر... ».
روایت دوم: هر روز صبح با ماشین دوستم به دانشگاه می رویم. با اینكه نگهبان های در ورودی چند ماه است كه ما را دیده اند و می دانند دانشجوییم ولی به خاطر نداشتن برچسب عبور هیچ وقت با ماشین راهمان نمی دهند و آن چنان هم در انجام وظیفه شان سخت گیرند كه انگار اینجا ورودی یك قلعه نظامی ست... بگذریم... صبح یكی از روزهای خدا سر راهمان یكی از همكلاسی های خارجی عرب زبانمان را سوار كردیم كه برسانیم. هیچ وقت یادم نمی رود كه دم در اصلی دانشگاه، این دوست و برادر خارجی بدون اینكه حتی شیشه پنجره را پایین بكشد دستی برای نگهبان های ورودی تكان داد و در كمال ناباوری، میله دراز و قرمز Gate جلوی چشممان بالا رفت و ما را با ماشینی كه برچسب عبور نداشت راه دادند!
روایت سوم: با جناب « آقای برچسب عبور » توی بیمارستان هم گروه شده ایم.

یکشنبه 10 مرداد 1389
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
روز اول: می گفت از وقتی برای فلان روستا جاده آسفالت كشیده اند، دو چیز حسابی بین مردمش فراگیر شده، یكی « مواد » و یكی هم « دم و دستگاه ماهواره ». می گفت « بیكاری » و « مشكلات بهداشتی » شان كم بود، حالا باید به فكر « اعتیاد » و « انحراف اخلاقی » جوان هایشان هم باشند. این هم از سوغات جاده آسفالت.
روز دوم: دارم گزارشی از زاغه نشین های یك شهر بزرگ می خوانم. نوشته خانه های اینجا ( البته اگر بشود اسم این چهار دیواری ها را خانه گذاشت ) علاوه بر سقف های حصیری و پلاستیكی و در های پارچه ای در یك چیز دیگر هم مشتركند؛ دیش ماهواره!
روز سوم: فكر می كنم زور كدام یك بیشتر است؟ فقر یا دیش ماهواره؟... بی خیال، به جواب نمی رسم.
روز
چهارم: با یكی از دوستانم در حال حرف زدنیم كه بحث ماهواره پیش می آید. می
گوید: « فلان كانال رو دیدی؟ » می گویم: « نه ». ادامه می دهد: « سریالاشو
ندیدی؟... یه سریال می ده كه توش همه همدیگرو....! ». شاخ در می آورم! این هم از
تحصیلكرده مان.
روز پنجم: دارم باز هم فكر می كنم كه زور كدام یك بیشتر است؟ فقر، تحصیلات یا دیش؟... اما این بار ول كن ماجرا نیستم باید جواب را پیدا كنم.
روز ششم: دارم هنوز فكر می كنم... 
روز هفتم: به جواب می رسم و به خاطرش باید از دو گروه تشكر كنم؛ اول آن هایی كه معتقدند برنامه های تولید داخل همیشه خدا 90 درصد بیینده دارد و آن 10 درصدی هم كه نمی بینند احتمالاً خواب بوده اند كه ندیدند و دوم هم آن هایی كه فكر می كنند ملاك رفاه و پیشرفت یك منطقه؛ جاده آسفالت و سیم برق و لوله گاز است.

سه شنبه 5 مرداد 1389
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
دكتر « میم » را همه در دانشگاه می شناسند. اسمش را كه می برند ناخودآگاه یاد بیمارستان های صحرایی، مجروحان جنگی و اردوهای جهادی می افتیم. چهره ای آفتاب سوخته، موهای عقب رفته و جسارتاً شكمی برآمده دارد. تپل و بامزه است و حرف زدن و درس دادنش را همگی دوست داریم.
بهترین قسمت كلاس درس دكتر « میم » زمانی ست كه از خاطرات جنگ و ماموریت های امدادی اش به مناطق بحران زده می گوید. طنز چاشنی همیشگی حرف های اوست و قهقهه جوجه پزشك ها ( یعنی ما!) جزء جدانشدنی كلاس هایش. البته این را بگویم كه مسخرگی و لودگی نمی كند؛ بلكه طنز خالص و البته تلخ خاطراتش زاییده واقعیت هایی ست كه به چشم دیده و با پوست و گوشت حس كرده.
یك بار داشت برایمان از بمباران های شیمیایی زمان جنگ تعریف می كرد. می گفت: « ... اون شب همه خواب بودیم كه صدای انفجار بیدارمون كرد، بلند كه شدیم دیدیم یه بوهای عجیبی میاد و تعدادی از رزمنده ها دارن بدجوری سرفه می كنن، فهمیدم كه بمب شیمیایی بوده. هول شده بودم... اولین بار بود كه انفجار شیمیایی رو می دیدم... نمی دونستم چه كار كنم... پس پشت به دشمن و رو به میهن (!) فرار كردم....! » این را كه گفت كلاس از خنده منفجر شد و ادامه داد: «... كه البته توبیخی خوردم و الآن هم رو پروندم هستش، می تونید برید ببینید...! » خنده بچه ها شدید تر شد تا اینكه یكی از میان جمع گفت: « به افتخار صداقت استاد » و همه این بار به جای خنده؛ یكصدا تشویقش كردیم.
تشویقش كردیم نه به خاطر شاد كردن كلاس و نه به خاطر خنداندن ما كه به خاطر آن همه صداقتی كه از پس چشمانش خواندیم. آن روز بود كه همه فهمیدیم در این هوای آلوده پر از دروغ هنوز هم می توان امید داشت... امید داشت به وجود « دوپاهای راست گو »...
جمعه 1 مرداد 1389
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
همراه دوستم وارد درمانگاه بیمارستان آموزشی مان می شویم. البته این بار نه در نقش یك پزشك، بلكه در نقش یك بیمار. درمانگاه بزرگی ست. 50 ... 100... یا شاید هم 200 نفر اینجا هستند. آدم ها مدام از لا به لای هم رد می شوند و چهره هایشان خیلی سریع در میان جمعیت گم می شود. جمله ها و كلمه های نامفهوم زیادی به گوشم می خورد، بعضی لهجه ها هم برایم ناآشنا و غریب است.
كیسه های پلاستیكی پر از دارو و چهره های خسته و نگران بین آدم های شتاب زده اینجا مشترك است، گریزی از مورد اول نیست اما ای كاش دومی را نداشتند.
صندلی ها شبیه صندلی های فرودگاه چیده شده اند. عده ای نشسته اند و عده ای هم ایستاده. هر از گاهی صدای گریه ناگهانی نوزادی از گوشه ای از این شلوغی بلند می شود اما اینجا، همه آن قدر عجله دارند و به فكر گرفتاری خودشان هستند كه كسی توجهی به نوزاد گریان نمی كند.
به آخر درمانگاه می رسیم. تنها یك صندلی خالی مانده، دوستم كه خسته تر است می نشیند و من هم می ایستم. در این هوای گرفته و آلوده چند نفس عمیق می كشم! و به سرفه می افتم... بعد نگاهی به صورت اطرافیان می كنم... نه.... انگار اینجا كسی نمی خندد حتی به اندازه یك لبخند.
تا نوبتمان شود با دوستم شروع می كنیم به صحبت كردن، درباره به هم ریختن كلاس امروز صبح توی دانشگاه حرف می زنیم. مزه پرانی های همكلاسی ها و خودمان را یك به یك بازگو می كنیم؛ بدون اینكه متوجه باشیم همه حرف هایمان را بلند بلند می زنیم و خنده هایمان هم در آن فضای غم زده مثل بمب می تركد. چند دقیقه ای گذشته كه خیلی اتفاقی نگاهم به صورت افرادی می افتد كه كنارمان نشسته اند. در كمال ناباوری می بینم كه آن ها هم همراه ما ریز ریز دارند می خندند و یا آرام لبخند می زنند.
نمی دانم به جلف بودن و سرخوشی مان می خندند یا به خاطره كلاس امروز صبحمان، به هر حال من هم می خندم... می خندم همراه همین هایی كه تا چند دقیقه پیش نگاهشان به سنگفرش این درمانگاه غم زده لعنتی دوخته شده بود.

جمعه 25 تیر 1389
نویسنده: پزشك خیابان گرد |



پنجشنبه 17 تیر 1389
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
با چند نفر كنار هم نشسته ایم و داریم فیلم « آخرین سامورایی » را نگاه می كنیم. در یكی از نماها، دوربین چهره های مصمم و مردانه چند سامورایی را نشان می دهد كه سوار بر اسب هایشان در شهر حركت می كنند. آن قدر نگاهشان نافذ و غرق در اراده است كه ناخودآگاه رو به اطرافیانم می كنم و می گویم: « می بینید؟... مردای واقعی... دیگه خیلی كم پیدا می شه... ».
