پزشك خیابان گرد
قدم زدن در خیابان را دوست دارم... همین...

بازی

جمعه 19 اسفند 1390

نویسنده: پزشك خیابان گرد |

اول: توی دفتر حاج آقا نشسته ایم. دومین بار است که در عمرم کت و شلوار پوشیده ام. کنارم خانمی در پوشش سفید نشسته که قرار است تا چند دقیقه دیگر همسرم شود. داریم به سوالات حاج آقا جواب می دهیم تا مراتب رسمی و محضری قبل از خطبه عقد طی شود. دل توی دلم نیست. حاج آقا می گوید: « خب، همگی بفرماین اتاق عقد اون طرفی، منم چند دقیقه دیگه میام... ». لبخندی می زنم و برمی خیزم که نگاهم می افتد به آفایی جوان که همراه پدرش برای پیگیری درخواست طلاق آمده. لبخندم را حفظ می کنم؛ یک حس غم و شادی با مزه ای تلخ و شیرین، مثل همان شکلات تلخ های نود درصدی، می نشیند ته دلم. یک راه مشترک دارد شروع می شود و یکی هم پایان می گیرد. انگار هر جا آغازی هست، پایانی هم...

دوم: آخرین روزی ست که پدرم رسماً دارد کار می کند. آخرین روز یک دوره سی ساله، یعنی 10950 امین صبحی که برای کارش از خواب بلند می شود، صبحانه می خورد، لباس می پوشد، خداحافظی می کند، استارت ماشین را می زند و می رود. به این فکر می کنم که بقیه هم رشته ای ها و همکارانش کجای این 10950 ایستاده اند. بیشتر از همه به کسی فکر می کنم که اولین روز کاری اش است. از 1 تا 10950 راه زیادی ست، به اندازه 30 بهار، تابستان، پاییز و زمستان. امروز، عده ای خسته با کلی خاطره کنار می روند و عده ای تازه نفس برای ساخت مجدد همان خاطرات می آیند و باز هم یادم می آید که هر جا آغازی هست، پایانی هم...

سوم: اکثر اوقات، جلوی ورودی بیمارستان، بوی سیگار می آید، بوی نگرانی و بوی تلخ اضطراب؛ گاهی هم صدای برخاستن ناگهانی گریه و شیون یا تصویر بی حال شدن یک نفر که خبر بدی شنیده به آن اضافه می شود. امروز هم صدای ناله و بوی سیگار می آمد و مثل همیشه با چشم هایی که به زمین دوخته شده بود و بند کوله پشتی ای که محکم ترش می کردم، سریع از آنجا گذشتم؛ صداها از این خبر می داد که چند دقیقه ای از پایان یک زندگی گذشته... ظهر، نزدیکی های رفتن، توی راهرو، خانمی را روی یک تخت می بردند، کنارش یک محفظه شیشه ای هم بود، از همان هایی که درونش یک نوزاد با چشم های بسته هست. کنار تخت، پیرمرد و پیرزنی همراه یک مرد جوان با عجله راه می رفتند. مرد می خندید، پیرمرد با لبخند اشک می ریخت و پیرزن هم زیر لب ذکر می گفت و خدا را شکر می کرد. داستان را خیلی راحت می شد از داخل محفظه شیشه ای کوچک خواند: چند دقیقه ای از شروع یک زندگی می گذشت...

و رفیق، باز هم این بازی تکراری آغاز و پایان...



پ.ن دیالوگ فیلم: « تو بالاخره می فهمی که هیچ مردی از بردن چیزی یاد نمی گیره. باختن، به هر حال، می تونه معرفت و دانش بزرگی رو استخراج کنه... چقدر لذتبخشه پیروزی اما چاره ای به باختن و دوباره باختن نیست، اما نکته اینه که هیچ وقت به باختن عادت نکنی... »


دفتر چرک نویس

یکشنبه 14 اسفند 1390

نویسنده: پزشك خیابان گرد |

صحنه اول: هوا تاریک است و از شدت سرما شیشه جلو بخار کرده. آریان گذاشته ایم: « دور می شم از پیش تو، آهسته اما خسته... ». گلویم می لرزد و نبضم تند می زند. من: « علی، نمی دونم چرا بغضم گرفته؟ »، علی: « ... ». درست حدس می زند که چرا امشب حالم جور دیگریست. جلوی یک گل فروشی می ایستیم تا چند شاخه گل بخرم برای خانه.

صحنه دوم: ضربه، درد، گرما... و بعد که دستم را می آورم جلوی صورتم پر از خون می شود. پیرمرد توی گل فروشی مدام می پرسد: « ماشین داری؟ ماشین داری؟... برسونمت بیمارستان؟... » و من در حال دویدن به سمت بیرون گل فروشی می گویم: « آره، ماشین دوستم هست ».

صحنه سوم: با عجله توی راه بیمارستانیم. دستم با یک عالمه دستمال کاغذی خونی جلوی صورتم است. سرم را پایین گرفته ام و یک ریز اشک می ریزم. نه از روی درد، از روی... از روی...، بیخیال... علی با یک دست فرمان ماشین را گرفته و با دست دیگر شانه ام را می مالد و دلداری ام می دهد؛ ضبط خاموش است، آریان چیزی نمی خواند.

صحنه چهارم: دیر وقت است. تازه از اورژانس بیمارستان مرخص شده ام. می اندازیم توی خیابان های تاریک، فقط پراید علی ست که کف خیابان را روشن کرده. ضبط روشن است، آریان می خواند، علی حرفی نمی زند و من ریز ریز و بی سر و صدا اشک می ریزم.

« زمستان هشتاد و هشت، شب، چند ساعت بعد از جشن دوران علوم پایه ».



پ.ن: داشتم کمدم را برای سال نود و یک مرتب می کردم که دفتری کهنه پیدا کردم. پیش نویس چند تا از پست های وبلاگ قبلی ام را تویش دیدم (از جمله، همین پست بالا که شرح شکستن بینی ام بود!) و یاد سال ها قبل افتادم. اتفاقاً بعد از مدت ها، علی هم تماسی گرفت و حال و احوالی به یاد گذشته ها کردیم. آخر به خاطر گروهبندی های بیمارستان خیلی وقت است که ورودی صد نفره مان چند پاره شده و خیلی کم و اتفاقی دوستان و همکلاسی هایمان را می بینیم... نوشتم به یاد قبل ترها، رفیق... به یاد از یاد رفته های خودم...

پ.ن: از همه دوستانی که بابت ازدواجم (شیرین ترین اتفاق روزهای اخیرم)، تبریک گفتند یک دنیا ممنونم، برای همگی تان از خدای بزرگ  سعادت و عاقبت بخیری می خواهم...

پ.ن: از بیست و سوم بهمن ماه، وارد سال ششم تحصیلم شدم، چقدر زود و بی سر و صدا سال ها گذشتند. امروز توی اتوبوس دانشگاه، چند دانشجوی ترم یکی از کوییز و امتحان بافت شناسی شان می گفتند و از استادهایی که نامشان برایم تازه و ناآشنا بود. ناآشنا... فکرش را بکن رفیق... یعنی اینقدر برای دانشکده خودم غریبه شده ام؟...

پ.ن: این هم عیدی « سایت همشهری جوان » برای روزهای بهاری مان، شنیدنی ست: « اینجا را کلیک کنید »


بارش

دوشنبه 8 اسفند 1390

نویسنده: پزشك خیابان گرد |

دوربین از زاویه های مختلف، جزیره را نشان می دهد. آسمان نیلی، دریای آبی، تپه های سبز، رودهای پر آب، ساحل طلایی، پرنده هایی که در پس زمینه یک آهنگ آرام مدام اوج می گیرند و فرود می آیند و... و خمیازه های عصرگاهی و کشدار من که دارم تماشایشان می کنم.

این ها تصاویر screen saver ی ست که چند دقیقه قبل نصبش کرده ام. توی صندلی جلوی مانیتور فرو رفته ام و در حالی که دستانم را مانند کمربند ایمنی هواپیما توی هم قفل کرده ام، به یکنواختی ماجرای این جزیره آرام، به ذهن ساده و بی خلاقیت سازندگانش و به انتخاب خودم برای یک محافظ صفحه، لعنت می فرستم.

دستم را جلو می برم تا تکانی به موس بدهم و از شر این داستان مصور و خطی خلاص شوم، اما انگار موس با زبان بی زبانی یا شاید هم یک نگاه دوستانه آمیخته با خواهش، می فهماند که اندکی بیشتر صبر کنم و دستم را برگردانم سر جایش تا دوباره کمر بند ایمنی این هواپیمای خیالی شود.

چند دقیقه گذشته و متوجه می شوم که دیگر خبری از آن خمیازه های کشدار نیست. حرکت پرندگان سریع تر و سرعت و زاویه های چرخش دوربین تندتر شده. آن آهنگ آرام پس زمینه جایش را به سکوتی مرموز داده و ابرهایی سرخ و خاکستری دارند گوشه گوشه سقف آسمان آبی جزیره را می پوشانند. دست هایم (کمربند ایمنی هواپیما!) را محکم تر به خودم می چسبانم و بیشتر در صندلی فرو می روم، بوی دردسر از صفحه مانیتور می آید!

حالا دقایقی گذشته و ضربان قلبم همراه با تعداد حرکات چشمانم که دوربین را دنبال می کنند بالاتر رفته. آسمان سرخ است، پرنده ها وحشت زده اند و در دسته ها بزرگ پرواز می کنند (فرار می کنند)، بخار و مه سطح رودخانه ها را پوشانده و دریا خروشان و مواج است.  آهنگی تند هم انگار چاشنی این جنب و جوش رعب آور و رمز آلود شده و مدام تندتر و تندتر می شود تا بالاخره اتفاقی می افتد... یک صدای مهیب...

کوه آتشفشان جزیره ناگهان فوران می کند و سرخی آسمان با سیاهه ای از دود و آتش در هم می آمیزد. رودخانه ها پر از مواد مذاب می شوند. پرنده ها دیوانه وار جیغ می کشند و انگار خودشان را به صفحه مانیتور می کوبند تا شاید راه فراری پیدا کنند. باز هم دستم سمت موس می رود، اما دوباره آن هشدار « مسافرین عزیز، لطفاً کمربندهای خود را ببندید » در ذهنم نقش می بندد و من در حالی که آب دهانم را به سختی قورت می دهم، بیشتر در صندلی هواپیما فرو می روم...

همه جای جزیره آشوب زده، سرخ، گرم و دیوانه است! و گویا تمامی هم ندارد... دوربین لحظه ای آن دورتر ها، توی آسمان را نشان می دهد. ابرهایی خاکستری، آرام آرام دارند خودشان را نزدیک می کنند و انگار ته دلت ذره ای گرم و روشن می شود. دقایق چیزی بیش از آنکه باید باشند می گذرند تا ابرها از راه برسند و... و قطره ها رها می شوند، روی رودخانه های سرخ مذاب، روی ساحل ملتهب، روی امواج مضطرب دریا، روی دهانه آتشین کوه و روی پرهای خاکستر گرفته پرندگان غم زده...

بوی دود، بوی نم و بوی چوب های نیمه سوخته خیس، اتاق را پر می کند. خنکای باران روی تن و صورتم می نشیند. انگار همه چیز دارد دوباره آرام می شود، آرام و آبی... یک آبی عمیق... کمربند را باز می کنم، سفر تمام شده، می خواهم قدمی در جزیره بزنم...

 

امروز من هم باریدم رفیق، هنوز هم بوی چوب باران خورده می دهم... حس می کنی؟




یک درخواست کوچک

جمعه 16 دی 1390

نویسنده: پزشك خیابان گرد |

دو تا کبوتر که پرهایشان را پوش کرده اند سمت راستم نشسته اند و یکی هم سمت چپم. باد آرام می خورد توی صورتم. باران تازه تمام شده و غبارهای آلودگی را کمی سر جایشان نشانده. پاهایم را توی هوا آویزان کرده ام و تکان تکان می دهم. ماشین ها، دوچرخه ها، آدم های چتر به دست، بچه های بازیگوش، گربه ها و گنجشک های در حال پرواز از زیر پایم رد می شوند و حواسشان به منی که نگاهشان می کنم نیست. از این بالا، نگاه کردن به یک چهار راه خیسِ بعد باران لذت زیادی دارد... از این بالا... از بالای این تابلوی سبز رنگ راهنمایی - رانندگی که رویش نشسته ام!

خانه ای ندارم، بالای همین تابلوی سبز رنگ که مشرف به مرکز یک چهار راه کوچک ست زندگی می کنم. یک بارانی بلند، یک پیراهن، یک شلوار و یک جفت کفش که همگی شان یک رنگ اند تمام دارایی من است. به علاوه سه کبوتر، یک دفترچه یادداشت که از توی جوی آب پیدا کرده ام و یک شیشه ادکلن که درونش آب ریخته ام! بوی آب را با بوی هیچ عطر دیگری عوض نمی کنم، به هر حال هر کس سلیقه ای دارد!

صبح ها هنگام طلوع و عصرها موقع غروب، روی میله سفید رنگی که متصل به تابلوست می ایستم و قرص زرد خورشید را تماشا می کنم و انگار همان لحظه نجوایی آرام و رازآلود در فضا پخش می شود... نجوایی که همه جا هست و نمی دانم از کجا می آید؟ شاید از سمت آسمان... و حالا بزرگ ترین نگرانی این روزهایم شده آپارتمان نیمه سازی که انگار قرار است میان چشمان من و غروب های نارنجی حایل شود و نمی دانم که این غول خاکستری تا کجا می خواهد بالا برود؟

اکثر اوقات همین بالا نشسته ام و مردم را نگاه می کنم. گاهی هم پایین می روم و میانشان قدم می زنم. روی شانه مردی که با عصبانیت پشت موبایلش فریاد می زند دست می گذارم تا آرام تر شود، زیر گوش راننده ای که تصادف کرده نجوا می کنم شاید که آتش خشمش فروکش کند، ترک دوچرخه پیرمردی با صفا می نشینم و آواز می خوانم تا خستگی پا زدن از تنش بیرون رود، کنار راننده ای که ماشینش را تند می راند می نشینم و آرام چیزهایی می گویم تا پایش را کم تر روی پدال فشار دهد آخر مدرسه نزدیک چهار راه تازه تعطیل شده، بخشی از دیوار یک ساختمان را بی آنکه نقاش اش بفهمد رنگ می کنم تا کارش زودتر تمام شود، گوشه خرید پیرزنی را می گیرم تا کمی بارش سبک تر شود و... و همه این ها مرا سر شوق می آورد بی آنکه کسی ببیند...

این بالا... بالای این تابلوی سبز، میان این مردم پر جنب و جوش، زیر باران و برف، کنار این ساختمان های کوتاه و بلند، زندگی ام را بی هیچ شکایتی می گذرانم، اما تنها حسرتم آخرهای شب است که دفتر چه ام را زیر نور نارنجی چراغ چشمک زن چهار راه باز می کنم و به خط های موازی اش خیره می شوم. احساس می کنم چیزی باید بنویسم اما رفیق، هیچگاه خودکار یا مدادی برای نوشتن نداشته ام... خودکار عابران را نمی توانم بی اجازه بردارم، آن هایی را هم که میان زباله ها، داخل جوی آب و کف پیاده رو پیدا می کنم یا جوهر ندارند یا خرابند...

پس رفیق، اگر روزی از چهار راه کوچکی گذشتی که موبایل به دست هایش فریاد نمی زدند، راننده هایش به جان هم نیفتاده بودند، پیرمردهای دوچرخه سوارش انگار آواز می خواندند، پیرزن هایش از بردن خریدهای سنگین نفس نفس نمی زدند، ماشین هایش با سرعت عبور نمی کردند و... و یک تابلوی سبز با سه کبوتر بالایش نصب شده بود، یک خودکار پای همان تابلو جا بگذار و برو... آخر می خواهم چیزی بنویسم...

مشکرم رفیق... 



پ.ن: وقتی ظرف مدت کوتاهی که بخش عفونی بوده ام، سه تا خودکار گم کنم نتیجه اش می شود همین تراوشات عجیب بالا!


روزی روزگاری شرک!

جمعه 25 آذر 1390

نویسنده: پزشك خیابان گرد |

شرک (Shrek)، از تنهایی خسته شده بود، از زندگی در یک کلبه چوبی درب و داغان، از تاریکی جنگل، از نداشتن دوست، از بد اخلاقی، از حمام گل، از سبز بودن و حتی از غول بودنش!

شرک سواد خواندن و نوشتن داشت اما به یاد نمی آورد کجا، کی و چه کسی به او یاد داده؟! با این وجود، دریغ از یک کتاب، دفتر، یک ورق یادداشت یا حتی یک برگ روزنامه پاره وسط جنگل. اما از آنجایی که تب کنکور و درس خارج از جنگل بیداد می کرد و مؤسسات آموزشی، سخت درگیر رقابت بودند تا حوزه های تحت پوششان را گسترش دهند بالاخره پای قلم چی، سنجش، گزینه دو و... هم به اعماق جنگل تاریک باز شد!

یک روز صبح، شرک قصه ما با دیدن یکی از این برگه های تبلیغاتی که توی حمام گل جلوی خانه اش افتاده بود هوایی شد تا وارد دانشگاه شود و پله های ترقی را با آسانسور بالا برود! شرک با هر بیچارگی که بود کتاب های دبیرستان را تهیه کرد و درس خواند و درس خواند و درس خواند...

شرک بالاخره سال هشتاد و پنج با همه غولی و سبز بودنش در کنکور شرکت کرد و پزشکی اصفهان قبول شد!

حالا پنج سال از آن موقع ها می گذرد و بچه غول سبز، دیگر تنها نیست و کلی دوست پیدا کرده. یاد گرفته به جای حمام گل دوش بگیرد. به جای آن لباس سفید کثیف و جلیقه پوستی قهوه ای، لباس آدم ها را بپوشد و کوله پشتی روی دوشش بیاندازد... یک خط همراه اول و گوشی هم برایش خریده اند. « همشهری جوان » می خواند و وبلاگ می نویسد. توی قفسه کوچک کتاب هایش در کنار « ماجراهای دن کامیلو »، « اصول جراحی شوارتز » و « کلیات طب داخلی سیسیل » دارد. روپوش سفید می پوشد و گوشی می گذارد روی قلب بیمارانش. گاهی هم اگر بشود لباس سبز جراحی تن می کند و کنار دست استادش می ایستد. روی عوارض عصبی دیابت برای پایان نامه اش کار می کند و مقالات انگلیسی می خواند. هراز گاهی هم NFS بازی می کند و عاشق لامبورگینی سبز است. حالا شرک دیگر آن غول سبز تنهای بداخلاق نیست و اما... و اما همه این ها به کنار رفیق،  این روزها...

این روزها، غول قصه ما تنهایی اش خیلی کم تر از قبل شده. خیلی... حالا شرک سبز کسی را توی قلبش دارد که هر وقت دلش برایش تنگ می شود دست می گذارد روی قفسه سینه اش تا زیر انگشتان بزرگ و سبزش او را حس کند، حالا شرک روزگارش را به غیر از خدا و دوستان و خانواده اش با کس دیگری هم قسمت می کند. قسمت می کند و از این تقسیم شاد است. این روزها شرک می تواند رو به روی « پرنسس سرزمین دور دور دور » بنشیند تا دو نفری شیک های شکلاتی شان را بخورند و بخندند...

قبل ترها گفته بودم که بوی شکلات می آید...!


بله... روزی روزگاری شرک...



پ.ن:


Standby

دوشنبه 16 آبان 1390

نویسنده: پزشك خیابان گرد |




گاهی نیاز هست... نیاز به تنهایی و تفکر بیشتر...
خدانگهدار دوستان تا مدتی...




پنجم آبان

جمعه 6 آبان 1390

نویسنده: پزشك خیابان گرد |

چهارم آبان، صبح: تقویم گوشی ام را بالا و پایین می کنم. توی توضیحات پنجم آبان خبر از هیچ مناسبتی نیست، یک روز ساده است که احتمالاً همه مردم صبح آن روز از خواب بیدار می شوند  و می روند سراغ کار و زندگیشان. نه جشنی، نه مراسمی، نه یک روز ملی، نه یک اتفاق تاریخی، نه... اما من می دانم که هست رفیق، خودم توی توضیحات پنج آبان یک « دو نقطه » و یک « پرانتز » اضافه می کنم :)

پنجم آبان، قبل از طلوع: لب های پزشک خیابان گرد که با بی نهایت نجوا می کنند ...

پنجم آبان، صبح: توی اتوبوس نشسته ام. بر خلاف روزهای اخیر که کاپشن می پوشیدم، امروز نپوشیده ام و از نسیم سردی که می خورد توی سر و صورتم لذت می برم... بیرون را نگاه می کنم، دقیقاً تفسیر همان فضای مربعی خالی پنجم آبان تقویم است، یعنی یک روز عادی که همه دارند می روند سر کار و زندگی شان. فکر می کنم: « اتفاقی مهم تر از شروع کار و این همه جنب و جوش؟ »... پلیس سر چهار راه ایستاده... بچه ها کیف به دست می روند مدرسه... رفتگرها جاروهایشان را انداخته اند روی شانه شان... راننده تاکسی ها مدام سرشان را از پنجره طرف خودشان بیرون می آورند و مقصدشان را فریاد می زنند... یک نفر پای تلفن عمومی ست... سوپرمارکتی ها دارند جعبه های شیر را خالی می کنند... و در پس زمینه همه این اتفاقات صبح، یک آهنگ زمینه هم هست، آهنگی از جنس جملات آدم های توی اتوبوس. با دهانم خیلی آرام روی این همه زندگی که آن بیرون جریان دارد « ها » می کنم، شیشه اتوبوس بخار می کند و بعد با انگشت کوچک دست چپم یک « دو نقطه » و یک « پرانتز » می کشم :)

پنجم آبان، قبل از ظهر: فاصله بین کلاس ها را آمده ایم بیرون و دور یک نیمکت آهنی درب و داغان جمع شده ایم، می گوییم و می خندیم و شیر کاکائوهایمان را می خوریم. نیمکت آهنی پر از یادگاری و حکاکی ست! دارم همه شان را می خوانم، شعر، اسم، تاریخ، جمله های فلسفی،... بین آن همه کلمات و تصویرهای ناشیانه چیزی بیشتر از بقیه توجهم را جلب می کند، یک « دو نقطه » و یک « پرانتز » :)

پنجم آبان، ظهر: یک sms از طرف پدرم آمده، وقتی برای بچه ها می خوانمش، صدای خنده های خوشحالی مان بالا می رود و سه تا از دوستانم می خواهند مرا بیندازند توی باغچه حیاط پشتی بیمارستان! صورت هایمان یک الگو دارد: چهار تا « دو نقطه » و چهار تا « پرانتز » :)

پنجم آبان، ظهر: نمازخانه خلوت بیمارستان و لب های پزشک خیابان گرد که باز هم دارند با بی نهایت نجوا می کنند...

پنجم آبان، ظهر: توی یک رستوران رو به روی « فرهنگ »، دوست صمیمی ام، نشسته ام و داریم پیتزاهایمان را می خوریم. طبق عادتی که از دید دیگران عجیب است هیچ وقت همراه پیتزا سس نمی خورم، اما این بار سس قرمز را برمی دارم و روی یکی از تکه های مثلثی، « دو نقطه » و « پرانتز » می کشم! :)

پنجم آبان، بعد از ظهر: مانیتور خاک گرفته، با انگشت اشاره ام یک اثر اهنری (!) روی ذرات گرد و خاک خلق می کنم. یک « دو نقطه » و یک « پرانتز » :)

پنجم آبان، عصر: باز هم یک گوشه خلوت اتاق... یک « رضا »ی تنها... و لب هایی که انگار دارند نجوا می کنند... لب هایی که حالا بیشتر شبیه همان « پرانتز »هایی ست که توی توضیحات تقویم موبایلم، روی شیشه اتوبوس، روی نیمکت آهنی حیاط پشتی بیمارستان، روی تکه مثلثی پیتزا و روی مانیتور نقش بستند...

برای تمام پنجم آبان امسالم:

« ای طلایی رنگ

  ای تو را چشمان من، دلتنگ

  گر ببینی آسمان دیدگانم را

  سر به سر

  از دوری تو

  تیره ابریش آکنده

  چه خواهی کرد؟... »



پ.ن توضیح: شاید کمی گفتنش زود باشد، اما... شاید  اگر خدا بخواهد پزشک خیابان گرد، کوله پشتی اش  و سایه هایشان دیگر موقع خیابان گردی تنها نباشند... 

 

لامبورگینی سبز

سه شنبه 3 آبان 1390

نویسنده: پزشك خیابان گرد |

شب است، یا بهتر بگویم برای من شب است و برای اعضای خانواده و همسایه هایمان، نیمه شب. خسته از خواندن جزوات بیهوشی دراز می کشم کف اتاق و مثل گربه هایی که توی فیلم ها و کارتون ها جلوی شومینه کش می آیند، جلوی بخاری اتاق کش و قوس می آیم. نمی توانم بخوابم، هنوز مرور دو جلسه دیگر از بیهوشی مانده و فردا هم امتحانش را داریم. می خواهم کمی استراحت کنم و در عین حال آدرنالین خونم را هم بالا ببرم، باشد که خواب از سرم بپرد. نسکافه، قهوه، مجله، کتاب و تماس تلفنی با یک دوست این موقع شب احتمالاً فایده ای ندارند، تنها گزینه ای که برایم می ماند یک دور Need For Speed است، شاید هم به نیت دو جلسه بیهوشی، دو دور Need For Speed!

صفحه بوت بازی که بالا می آید، دیدن لوگوی شرکت سازنده، اولین مولکول های آدرنالین را توی خونم آزاد می کند. نوع مسابقه را روی Hot Pursuit می گذارم یعنی قرار است با یک ماشین سوپر اسپرت از دست پلیس ها فرار کنم! بعد از اینجا باید به بخش انتخاب ماشینم بروم.

ماشین ها متنوعند و هر کدامشان به نوعی دل آدم را می برند، یکی با سرعتش، یکی با شکل و شمایلش، یکی با شتاب صفر تا صدش، یکی با نام معروفش و... یکی یکی از مقابل چشمانم رد می شوند: Ford ، McLaren، Porsche، Aston Martin، Mercedes SLR، Dodge Viper، Corvette و ماشین محبوبم یعنی Lamborghini Murcielago. روی « لامبورگینی مورسیه لاگو » اینتر می زنم و بعد خانمی با لهجه غلیظ انگلیسی شروع به توضیح دادن می کند و دوربین با زوایای مختلف ماشین را نشان می دهد، رنگش را هم انتخاب می کنم؛ سبز پسته ای!... اما...

اما... انگشت اشاره دست چپم ناخودآگاه می رود سمت کلید Esc (بازگشت)، دو دل و مردد می مانم که از صفحه لامبورگینی که ماشین محبوب دوران نوجوانی و جوانی ام بوده و هست، خارج شوم یا بمانم؟ احساس می کنم لامبورگینی، این اسب رام نشدنی جاده ها، برای منی که توی این بازی حرفه ای نیستم و هنوز هم در پیچ های تند گاهی به در و دیوار می زنم، از سرم زیادی ست و لیاقتش را ندارم. برادرم خوب می داند که چطور کنترلش کند، کی سرعتش را بالا ببرد، کی بپیچد، کی ترمز کند، کی نیتروژن بزند و... اما من، این ها را نمی دانم و یک بار هم که خواستم امتحانش کنم، از این اژدهای آهنی جز لاشه ای در دست پلیس ها باقی نگذاشتم!... تجربه بد قبلی که حالا تبدیل به یک نیمچه ترس شده از یک طرف؛ و علاقه ام به این ماشین از طرف دیگر، مرا نصفه شبی سر دو راهی گذاشته!... بالاخره Enter یا Esc؟

تصمیمم را می گیرم... چشمانم را می بندم و اینتر می کنم، صدای غرش اگزوز یک ماشین به نشانه انتخابم بالا می رود و راند Hot pursuit من شروع می کند به لود شدن... ضربان قلبم بالا رفته و آن مولکول های آدرنالینی که اوایل یکی یکی آزاد می شدند انگار حالا دارند هزار تا هزار تا آزاد می شوند! هنوز دو دلم...

شروع می شود... بالاخره شروع می شود...  سه ماشین سوپر اسپرت دیگر هم دارند شانه به شانه ام می آیند، هم باید بین این ها اول شوم و هم از دست پلیس ها فرار کنم. صدای غرش موتور و اگزوز مورسیه لاگوی پسته ای من اوج می گیرد و عدد دنده ها هر چند ثانیه یک بار بالاتر می رود... یک لحظه پشیمان می شوم، می خواهم بیخیال همه چیز، بازی را متوقف کنم اما سرعتم به 200 نزدیک تر شده و باله های هوا شکن ماشین، اتوماتیک وار دارند تغییر زاویه می دهند، چقدر حرکت آرام این باله ها را دوست دارم... محو حرکتشان شده ام که یکهو صدای برخورد می آید و در صحنه آهسته، لامبورگینی ام را می بینم که دارد بین زمین و آسمان چرخ می خورد و تکه های رنگ سبز و آهن توی هوا پخش شده اند... تصادف کرده ام!... داشتم در لاین مخالف با بیش از 200 تا می رفتم و اصلاً حواسم به ماشین رو به رویی نبود... « لعنتی! می دونستم اینجوری می شه! »...

بازی خودش مرا رفرش (Refresh) می کند و می گذارد وسط جاده تا با همان شیشه های شکسته و بدنه خط افتاده ادامه بدهم. انگشتم را (پایم را!) روی گاز فشار می دهم، به دلیلی که نمی دانم چیست، دوست ندارم بیخیال شوم... « حالا که اینجوریه تا تهشو می رم! اول هم می شم! »...

سوم هستم، سر و کله پلیس ها هم پیدا شده و دارند به پشت و کنار ماشینم ضربه می زنند تا متوقف شوم. به یک پیچ تند می رسم، ترمز کردن معمولی فایده ای ندارد، باید دستی بکشم. زودتر از موعد این کار را می کنم و با مغز می روم توی گارد ریل کنار جاده و دوباره صحنه آهسته... دوباره معلق شدن در هوا... دوباره خرده های شیشه و آهن... دوباره صدای له شدن بدنه ماشین... و دوباره تصادف!... « اه... این پیچ از کجا اومد دیگه؟! ببین چیییییی شد ماشینم!... گفتم لامبورگینی به دردم نمی خوره ها! ». بازی دوباره رفرشم می کند، حالا غیر از شیشه های شکسته و بدنه خط افتاده؛ سپر عقب و جلو هم آویزان شده اند و روی زمین کشیده می شوند... «نه!...  تا اینجاشو اومدم... تا آخرشم می رم... ».

دوم هستم، روی صفحه مدام هشدار « Critical Damage‌ » روشن و خاموش می شود، یعنی: « هی رفیق، یک تصادف دیگر کافی ست تا کلک ات کنده شود! ». چند بار دیگر هم صحنه های اسلوموشن (آهسته) بی نظیری از تصادف ساخته ام! اگر مورسیه لاگوی مهربان سبزم زبان داشت احتمالاً تا حالا چیزهایی گفته بود که از نوشتنشان معذور بودم!... توی آخرین تصادف هم به جای اینکه به زمین و آسمان و جاده و پیچ و پلیس بد و بیراه بگویم، خندیدم!... پلیس ها یک ردیف از ماشین های غول پیکرشان را چیده اند وسط جاده تا بلوکه مان کنند، رقیبم (نفر اول) مثل موشک از بینشان رد می شود، سرعتم خیلی خیلی بالاست، نمی توانم راه فراری از بینشان پیدا کنم، چشمانم را می بندم و... خودت می توانی بقیه اش را حدس بزنی رفیق... ولی این را بگویم که حدست اشتباه است! من هم رد می شوم با همان سرعت بالا و مثل موشک...!

هنوز هم دومم، من مانده ام و سه رقیب تند روی سر سخت که به هیچ وجه کوتاه نمی آیند و دلشان هم به حال امتحان فردا و خستگی نیمه شبم نمی سوزد... روی نقشه علامت انتهای جاده و مسابقه را می بینم، داریم به سرعت نزدیکش می شویم... باک نیتروژنم تا آخر پر شده و یک گزینه Turbo (سرعت کمکی) هم برایم مانده، نیترو را ته خالی می کنم و به کنار نفر اول می رسم. شانه به شانه هم پیش می رویم، اختلافمان صدم ثانیه ایست، لحظه ای او اول است و لحظه دیگر من.

می گذارم تا به یک کیلومتری انتهای مسابقه برسیم، حالا وقتش است... Turbo را می زنم، عقربه دور موتور به منتهی الیه سمت راستش می چسبد، زوزه موتور به غرشی تبدیل می شود و دنیای اطرافم کش می آید... با سرعت دیوانه کننده ای از نفر اول دور می شوم... چند متر مانده به پایان، تصمیم عجیبی می گیرم... می خواهم با مورسیه لاگوی آش و لاش شده ام در حالی که دارم از خط پایان عبور می کنم برگردم و جاده ای را که با هزار بیچارگی طی کردم ببینم و توی چشمان (چراغ های) رقبایم خیره شوم و نگاهشان کنم... پس ناگهان ترمز دستی را می کشم و ماشین 180 درجه با همان سرعت مافوق تصورش می چرخد... سه... دو... یک... ناگهان دنیا آرام می شود... همه چیز دوباره می رود روی اسلوموشن... مولکول های آدرنالین انگار برمی گردند سرجایشان... ضربان قلبم عادی می شود... نفس عمیق و سبکی می کشم... بازی تمام است... من بردم رفیق... اسب رام نشدنی سبز رنگم شیهه ای می کشد و با هم دور می شویم... خیلی دور...


لامبورگینی مورسیه لاگو


پ.ن: ...


کلاغ عاشق

شنبه 30 مهر 1390

نویسنده: پزشك خیابان گرد |

خانه ما طبقه دوم است. از پنجره آشپزخانه به بیرون که حساب کنیم، یک بالکن یک متری است، بعدش یک حیاط به عرض 9 متر، بعد از آن یک کوچه ده متری، بعدترش هم خانه همسایه روبه رویی که یک جورهایی کپی برابر اصل ساختمان ماست و مثل ساختمان ما از این روشنایی هایی دارد که یکدست شیشه ایست. از این شیشه های رفلکس دو منظوره که هم شیشه است و هم آینه. خلاصه همه چیز خانه آن ها مثل ماست به استثنای اینکه روشنایی خانه آن ها کلاغ دارد و مال ما ندارد.

این طوری است که همه خانواده ما دو ماه است که پشت پنجره آشپزخانه مان می ایستیم به سیاحت کلاغ. کلاغی کاملاً معمولی که اولش به چشممان مثل همه کلاغ های دیگر می آمد. دزد و پدرسوخته و بدجنس که البته بود. این کلاغ هم دزد و پدرسوخته و بدجنس بود تا روزی که به طور اتفاقی توی شیشه رفلکس پنجره روشنایی همسایه روبه رویی ما برای یک لحظه خودش را دید و عاشق شد. از آن به بعد این کلاغ حسابش را از همه کلاغ های معمولی جدا کرد و حالا صبح تا غروب جلوی شیشه پنجره همسایه روبه رویی ما پرپر می زند.

پرپر می زند و تلاش می کند مگر یک بار دیگر خودش را همانطور که روز اول دیده بود، ببیند. هر وقت هم که خسته می شود، می نشیند روی دیوار حیاط خانه همسایه روبه رویی و با پرهای درهم ریخته و منقار باز نفس نفس می زند و خستگی اش را می گیرد تا دوباره برود جلوی آن شیشه و پرپر بزند.

حالا ما روزهاست که بعد از کلی فکر کردن و یافتن دلیل این پرپر زدن ها آمارش را داریم، گاهی هم غذایی را که با طبع یک کلاغ عاشق سازگار باشد برایش می اندازیم و تماشایش می کنیم.

مادرم معتقد است ما باید به سازمان حمایت از حیوانات اطلاع دهیم که بیایند و فکری به حالش بکنند اما بقیه ما (خصوصاً من) معتقدیم حالا یک کلاغ هم پیدا شده که پشت پا زده به یک عمر زندگی کلاغی و خودش را دیده و حالا برای یک بار دیگر دیدن خودش دارد این طور پرپر می زند ولش کنیم بگذاریم پرپرش را بزند و ما هم یادمان بماند که حتی کلاغ ها هم عاشق می شوند.


منبع: همشهری جوان، شماره 331، نویسنده: لیلا سیف



پ.ن خیس: یادداشت را که خواندم یاد آن آهنگ « کلاغ روسیاه » محسن چاووشی افتادم. همان که می خواند:

« تو دل یه مزرعه

یه کلاغ رو سیا

هوایی شده بره

پابوس امام رضا »

سی. دی را توی دستگاه می گذارم و گوش می دهم. به « هوایی شده » و « امام رضا »یش که می رسد انگار یکهو جایی از وجودم درد می گیرد، گرم می شود، فشار می آورد... گرما و درد می آید بالاتر و بالاتر تا می رسد پشت چشم هایم. پلک هایم مقاومت می کنند... اما رفیق... آن موقع دیگر هیچ چیز جلودار قطره ها نیست، سرازیر می شوند...

پ.ن آبانی: آبان ماه دارد می رسد به جاهای حساسش و انگار من را هم حساس تر کرده، التماس دعا نازنین...

پ.ن دوستانه: یکی از دوستان اسم کتاب آن زنان مبارز زمان پهلوی را پرسیده بودند، اسم کتاب به گفته خود آقای رضایی، « داد بی داد » است.


خانم دکتر من!

دوشنبه 25 مهر 1390

نویسنده: پزشك خیابان گرد |

از صفحه اول کتاب درسی ام، یک پاراگراف بیشتر نخوانده ام که احساس می کنم باید تنگی نفس بگیرم، سرفه بزنم و سرم گیج برود تا بتوانم گوشی را بردارم و به خانم دکتر زنگ بزنم که : « حالم بده خانم دکتر، به دادم برس! ».

تماس می گیرم:

-             - سلام، بفرمایین

-              - سلام خانم دکتر، گفته بودید اگه حالم بد شد بهتون زنگ بزنم

-             - ای وای! چی شده مگه؟

-             - حالم خیلی بده، نمی تونم بیام مطب. خودتونو برسونید [ چند تا سرفه ]

-             - همین الآن میام.

خانم دکتر، سریع تر از آن چیزی که فکر می کردم خودش را می رساند بالای سرم. با لبخندی که صورت ظریفش را دوست داشتنی تر کرده سعی می کند نفس نفس زدنش را که به خاطر دویدن بوده پنهان کند. با همان لبخند می گوید: « چرا زودتر زنگ نزدی؟ ولی نترس! ». چشم هایم را نگاه می کند، نمی دانم از اینکه چندمین بار است که امروز به او زنگ زده ام باید خجالت بکشم یا نه؟ نبضم را می گیرد، چیزی زیر لب می گوید وبعد چون دستگاه فشارسنجش را یادش رفته بیاورد، فشارسنج من را از بالای ردیف کتاب هایم برمی دارد. کیسه خاکستری رنگ را دور بازویم می پیچد. گرفتن فشار که تمام شد دست می گذارد روی پیشانی ام، سردی انگشت های باریکش را روی پیشانی احتمالاً داغم حس می کنم. در حین همه این کارها هم مدام می گوید: « چیزی نیست، نگران نباش ».

معاینات که تمام شد، من هم آرام تر شده ام و او مشغول نوشتن در دفترچه ام می شود. همانطور که می نویسد شروع می کند به گفتن: « همون دارو قبلیا رو برات نوشتم که خوب شی، اگه نخوری  دوباره همینجوری میشی ها » و من پیش خودم فکر می کنم که داروها را نخورم تا دوباره به سرفه بیفتم و حالم بد شود؛ تا دوباره زنگ بزنم خانم دکتر، تا دوباره صدا و لحن مهربانش را بشنوم؛ تا دوباره بیاید بالای سرم، همینجا؛ تا دوباره موقع ویزیت لبخند بزند که: « ای وای از دست تو!... ولی نترس... نگران نباش... ».

خانم دکتر خداحافظی می کند که برود و باز هم همان توصیه هایی را می کند که نمی دانم از روی چیزهاییست که توی دو واحد اخلاق پزشکی به روپوش سفیدها یاد داده اند یا از روی مهربانی و نگرانی خودش است؟

حالا مدتی ست از آن روز گذشته و دلم حسابی برای خانم دکتر تنگ شده. خانم دکتری که روپوش سفید نمی پوشید و به جایش یک لباس صورتی به تن داشت با طرحی برجسته و قرمز رنگ. خانم دکتری که انگار از فرط عجله  برای رسیدن بالای سر بیمار بدحالش فراموش می کرد کفش بپوشد و پای برهنه می دوید داخل اتاقم، خانم دکتری که از زنگ زدن های مدام من عصبانی نمی شد و هر بار لبخند می زد که: « نگران نباش! »، خانم دکتری با دستان بسیار ظریف که برای فشار دادن پمپ فشار سنج باید خودم کمکش می کردم، خانم دکتری که لحن حرف زدنش گاهی مرا به خنده می انداخت وقتی به جای « حالت چجوره؟ » می گفت « حالت تدوره؟ ». خانم دکتری که مطبش همین اتاق بغلی خودم بود! خانم دکتری که قدش تا زانوهای من هم نمی رسید! خانم دکتری که نمی دانست موقع فشار گرفتن باید عقربه را نگاه کند نه باد شدن کیسه را! خانم دکتری که هنوز مدرسه نمی رفت و اعداد برایش چهار تا بودند: « یکی... دو تا... سه تا... چند تا! » و با وجود سه ساله بودنش هنوز فکر می کرد سنش « دو تا » ست... خانم دکتری که...

نوه سه ساله همسایه طبقه بالایمان با اینکه دوست دارد بازیگر شود، اما یک ساعتی که خانه ما بود، دکتر مهربان من شده بود و باید به تجویز خودش هر چند ثانیه یک بار با دهانم صدای زنگ تلفن درمی آوردم و می گفتم: « حالم بده » تا او خودش را سریع از اتاق بغلی می رساند بالای سرم و احتمالاً از مرگ نجاتم می داد!

حالا این روزها اگر سرم گیج برود، سرفه بزنم و تنگی نفس پیدا کنم یا حتی بخواهم ادای این علائم را هم در بیاورم؛ خانم دکتر یا حتی آقای دکتر مهربانی نیست تا به تلفنش زنگ بزنم که: « حالم بده »... هست رفیق؟


 

پ.ن: احتمالاً فقط خودم فهمیدم که چی نوشتم، درد و دل بود نازنین...

پ.ن: شاید از آن پست هایی باشد که بعد از مدتی ( کم یا زیاد) باید پاکش کنم!

 

 

  • تعداد کل صفحات : 7 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7